تبليغاتX
جوادترین کامپیوتری پلی تکنیک - اردوی شیراز - روزهای سخت بچه های برگزار کننده - روزهای تاریخی 84یها
اصلاح طلب دیروز ....

این پستو میخواستم جمعه بزنم اما به دلیل خواب آلودگی مفرط تا الان ترشی افتاد!

بالاخره آخرین اردوی ما هشتاد و چهاری ها هم تموم شد و چیزی که برامون مونده چندین گیگ عکس و ویدئوه با کلی خاطره خوب و بد!

بالاخره این همه بی احتیاطی و شیطنت کار دستمون داد. در آخرین ساعات، شکستن پای احمد بزرگ ترین ضدحال اردو بود که همه مونو واقعا ناراحت کرد، فردا با بچه ها میریم عیادتش، امیدوارم که حالش خیلی زود خوب بشه و مشکل جدی براش پیش نیاد.

پلیس، گشت ارشاد و مسئولین محل اسکان واقعا بچه های برگزار کننده اردو رو اذیت کردن، البته بعضی موارد بچه ها مقصر بودن مثل پریدن تو حوض ارگ، اما در بقیه موارد مشکلاتی که برامون پیش میومد واقعا بی ربط و شرم آور بود، تو این چند سال اینقدر فضای اجتماعی بسته شده که حتی اگر با هزار زحمت بشه برای یه برنامه تفریحی کاملا سالم دانشجویی مجوز گرفت، اما جاهای دیگه آدم به مشکل میخوره، فکر میکنم دانشگاه ما جزء معدود دانشگاه هایی باشه که هنوز این برنامه های تفریحی رو بدون مشکل جدی برگزار میکنه و به همین دلیل شهرهای توریستی ما انتظار پذیرش جمع های اینچنینی رو نداره و باش برخورد میکنه!

اما بچه های برگزارکننده اردو به بهترین شکل همه چیز رو کنترل کردن و با وجود این همه مشکل و حاشیه، نزاشتن کوچیکترین محدودیتی برای بچه ها ایجاد بشه، کاری که اگر شورای ما بود قطعا از پسش برنمیومد!

اما از همه جالب تر و مهم تر، ۸۴ یها بودن!

بعد از مدت ها جو سنگین بین بچه های ورودی ما، به ویژه رابطه خاکستری مایل به سیاه بین دخترها و پسرها، امسال در کمال تعجب شاهد بودیم که همه بچه های حاضر در اردو دور هم جمع شدیم، گفتیم و خندیدیم، ترین های 84ی رو انتخاب کردیم، جشن تولد گرفتیم، پانتومیم بازی کردیم، و بارها و بارها در یک کادر حاضر شدیم و عکس گرفتیم  (البته هنوز در بسیاری از موارد 84ی گری ها به قوت خودش باقی بود) آخرین باری که من همچین جمع صمیمی رو بین 84یها دیدم مربوط به جشن تولد خودم بود که اوایل ترم سوم گرفتم، یعنی بیشتر از دو سال و نیم پیش، (که البته حرف ها و حدیث های بعد از اون جشن باعث شد که بارها خودمو سرزنش کنم که ای کاش هیچ وقت این کارو نمیکردم) اما این بار ظاهرا قضیه فرق میکرد، این بار فکر نمیکنم کسی از این دقایقی که دور هم گذروندیم ناراضی باشه، همین دور هم بودن هاس که آدما رو به هم نزدیک میکنه، گو این که دیگه خیلی خیلی دیر شده و تا چند هفته دیگه باید از هم جدا بشیم، به من ثابت شد که آدما اگه بخوان میتونن حتی برای چند دقیقه هم که شده ناراحتی ها رو کناربزارن و دور هم خوشحال باشن، حتی اگه 84ی باشن!

پ.ن1: قبل از اردو در حالی که ساک به دست و خوشحال داشتم میومدم که سوار اتوبوس بشم، دکتر شجری خفتم کرد و گفت زودتر پروژه تو به جواب برسون و بیا نشونم بده و کلی حالمو گرفت، الان هم که اومدم و به کدم نگاه میکنم میبینم هیچی یادم نیست و احتمالا حسابی تو دردسر بیفتم.

پ.ن2: خیلی دوس داشتم تو این پست یکی از عکس های دسته جمعی 84یها رو به عنوان یادگاری اینجا بزارم، اما از اون جا که ما 84یها بالا بریم پایین بیایم هنوز هم 84ی هستیم، به منظور عدم تولید حاشیه بی خیال قضیه شدم.

پ.ن3: پریروز با نوید و محمدپیرنیا رفتیم دفتر ستاد کروبی برای عضویت، من با وجود این که در حال حاضر کروبی رو ترجیح میدم ، اما برای نمایش مخالفت با احمدی نژاد نوار سبز میرحسین رو به دستم میبندم، وقتی رفتیم اونجا و خواستم فرم عضویت رو پر کنم یهو دیدم که یادم رفته نوار رو در بیارم و الان ممکنه اینا فکر کنن که دارم مسخره شون میکنم، اینقدر هم گره شو سفت زده بودم که باز نمیشد. خلاصه در حالی که دستم زیر میز بود، به زور و هزار بدبختی نوارو از دستم بیرون کشیدم و گذاشتم تو جیبم، این آقاهه هم هاج و واج مونده بود که چرا به جای این که فرمو پر کنم یه ساعته دستام زیر میزه و دارم نگاش میکنم!

پ.ن4: آخه عزیز دلم ... پسرم ... گلم .... کی میتونه شیخ رو رد صلاحیت کنه؟ ها؟

پ.ن5: آخه آدم ناحسابی، تو که همه کارات مونده، 5 روز رفتی اردو، عضو گروه تئاتر هم شدی، عضو تیم اجرایی جشن فارغ التحصیلی هم هستی (البته هنوز کاری نکردم اما کارها به زودی شروع میشه) دیگه ستاد رفتنت چی بود؟ وقتی پروژه تو صفر شدی از دانشگاه با لگد پرتت کردن بیرون مجبور شدی سال دیگه کنکور بدی اون موقع میفهمی که این کارا نون و آب نمیشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط بی با | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بهزاد چیت ساز
متولد 1366 - اراک
اصلیت خوزستانی
(توضیح: عرب نیستم)
لیسانس IT امیرکبیر
دانشجوی ارشد نرم افزار
دانشگاه امیرکبیر

وضعيت من در ياهو

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
فیس بوک من
ف..ا..ن..ت..ز..ی(فانتزی)
مثل دریا بی کران(پژمان)
بلوک سیاه (یزدان)
بامداد (بامداد)
The Bizz(بیژن)
تاآزادی دانشجویان دربند(مهدی)
زنگوله (سیاوش رامش)
سرزمین بدون مرز (علی زنوزی)
مروارید مهر (امین شیرزاد)
آجر دیگری در دیوار (علی محمودی)
پلی تکنیکی ساوجی (حجت)
شوخی (شادی)
زیر طاق مهتاب(حمید و آزاده)
این نه منم (جمال)
مزاحم (ابول)
زندگی برای خنده (مریم)
دغدغه های یک ماهی خوشبخت (نازگل)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM