یه هفته پیش بود که ساعت 3 بعد از ظهر توی خوابگاه خوابیده بودم که برام اس ام اس آمد و نوشته بود: سمپادی روزت مبارک ...
من هم مثل خیلی از شماها هفت سال تو این مدرسه درس خوندم ... به هر حال هر کسی نسبت به مدرسه اش ... معلمش ... دانشگاهش و ... احساس علاقه و دین می کنه ... من هم مدرسه ام رو دوس داشتم ... به ویژه وقتی که روند ایجاد تدریجی یه فضای خوب و سالم برای تحصیل هم خودم و سن و سال های خودم رو میدیدم بیش تر به اون جا احساس علاقه می کردم ... اون موقع هنوز کوچیک و احمق (تر از الان) بودم و تصور نمیکردم که این تغییر فضاها ممکنه همسو با تغییر فضای سیاسی کشور باشه ... فکر میکردم به تکامل طبیعی عقل بشر مربوط میشه ... این علاقه من به مدرسه ام با تغییر مدیریت چماقی مدرسه و روی کار اومدن یه آدم روشنفکر تر به اوج خودش رسید ... و در پی اون تغییرات گسترده در کادر مدیریت مدرسه .... اون موقع دوم دبیرستان بودم ...موقعی بود که به حرف دانش آموز ها واقعا بها داده میشد .... موقعی بود که با ماها دیگه مثل گله گاو و گوسفند رفتار نمیکردن ... موقعی بود که مربی پرورشی رسما به یه مترسک تبدیل شده بود و کوچک ترین اختیاری نداشت ... باز هم فکر میکردم این تغییرات کاملا طبیعی و اجباریه .... پیش خودم میگفتم هر عقل سلیمی میفهمه که مدرسه احتیاج که یه آدم زبون نفهم نداره که بخواد افراد رو شست و شوی مغزی بده.... هیچ وقت یادم نمیره اون روزایی که آقای سلطانی - معاون اون زمان بچه های سوم و پیش دانشگاهی - دبیرهای بد رو با اولین اعتراض بچه ها عوض می کرد ( یادش بخیر چقدر هم شبیه مصطفی معین بود ... خیلی خیلی زیاد)
من هم کنکوری شدم و رفتم و هیچی برام نموند جز دلتنگی .... اگر دلم برای چیزی تنگ میشد برای مدیر و معاون های مدرسه بود..... هروقت که میرفتم اراک دوس داشتم که به مدرسه و آدم هاش سر بزنم و تا پارسال این کار رو هم کردم... تا این که امسال شنیدم که مدیر مدرسه عوض شده و همه اون آدم ها رفتن .... الان که فکر می کنم میبینم که هیچ تعلق خاطری به اون مدرسه ندارم .... نه به فضاش ... نه به اسم سمپاد و نه اون شش تا فلش مسخره که هر کدوم یه وریه ..... و میتونم نتیجه بگیرم که هیچ وقت به سمپادی بودنم افتخار نکردم ... و تنها افتخارم اون محیطی بود که توسط چند تا آدم آگاه و <هر چی فکر کردم صفت مناسب پیدا نکردم> ساخته شده بود .... اطلاع دقیقی از وضعیت فعلی مدرسه ام ندارم ... اما بعید نمیدونم که امروز به همون طویله ای تبدیل شده باشه که وقتی سال 77 وقتی وارد مدرسه شدم دیدم ....این هم یه تجدید خاطره بعد سال ها ... از زمان مدرسه ....
پ.ن 1 : آهنگ های سیاوش قمیشی برای من همیشه بسیار دوس داشتنی بوده .... اما وای از اون روزی که یه آدم ناآگاه چند تا آهنگ سیاوشو قاطی فولدر آهنگ های محسن چاوشی کنه .... این موقع اس که شنیدن آهنگ های سیاوش وسط آهنگ های دپ چاوشی یه مشت شعار توخالی و مسخره یه نظر میاد که فقط حرص آدمو در میاره .... نکنید این کارو ...
پ.ن 2 : تا حالا تو یه پست این قدر فحاشی نکرده بودم ... فکر کنم این پستم یه کم به پست های نوید نزدیک شده باشه
پ.ن 3 : حدود بیست روز پیش وبلاگم وبلاگم دو ساله شد .... اما باز هم هرچی تلاش کردم نتونستم مطلبی بنویسم ... این هم شد مثل ویژه نوشت نوروزیم که دودر شد .... نمیدونم ... شاید من هم مثل خیلی از بچه ها باید همین روزا کرکره این جا رو بکشم پایین و برم .... کما این که یه بار این کارو کردم ... که البته اون موقع کار بسیار احمقانه ای بود .... برای گرامیداشت دو ساله شدن وبلاگم اجازه میخوام فقط به تکرار جذاب ترین و جالب ترین کامنتی که - به نظر خودم - در طول این دو سال و بیست روز روی وبلاگ خورده اکتفا کنم ... کامنتی که در پست سالگرد اول وبلاگ ، و توسط یه فرد -باصطلاح- ناشناس!!!! نوشته شده..... این کامنت رو هر چند وقت یه بار بهش سر میزنم و میخونم و تجدید خاطره میکنم ....
84 eiiiiiiii نویسنده
سه شنبه 4 اردیبهشت1386 ساعت: 22:4
mushkele 84 eiha ineke pesarashun bishtar az dokhtarashun khale zanakn!!!!!!!
hamashun bachean!!sareshun to kare hamast va faghat dahan haye gonde ei hastan ke baz o baste mishan ba goosh haye gonde tari ke invar oonvar micharkhan va mosabeghast ke har kas ye khabare jadid dashte bashe!84 ei ha baade 2 sal hanuuuzam bozorg nashodan .bazia hastan nemifahman faghat,bazia am hastan ke ba nafahmidaneshun baghiaro too dardesar mindazan .anyway man 84 eiam va az jame 84 ei ha MOTANAFERAMMMMMMMMMMMMM
پ.ن 4 : یادش بخیر پارسال تو چه حال و هواهایی بودیما ....

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط بی با
|