تبليغاتX
جوادترین کامپیوتری پلی تکنیک
 
گلواژه پرانی های یک دیوانه
 

سلامتی هم نعمتیه ها ... حال میده آدم حتی وقتی دو روز کامل تو بیمارستان بستری اش میکنن هیچی اش نباشه ...

  • من که هیچی نفهمیدم ... سر کلاس کیاشمشکی داشتم چرت میزدم که یهو دیدم رو تخت بیمارستان خوابیدم و دارن میبرنم برا سی تی اسکن.
  • به سامان که خیلی زحمت دادم... واقعا شرمنده اش هستم و ازش ممنونم که منو تا بیمارستان رسوند و کلی هم بالا سرم ایستاد تا خونواده ام اومدن و بعد از اون هم کلی بهم سر زد ...  از همه بچه هایی که به یادم بودن و یا زنگ و اس ام اس زدن یا به عیادتم اومدن ممنونم از امین مرید عزیز و دوس داشتنی که واقعا تو درس هام هم بهم کمک کرد ، از نوید ، امیرعلی ، احمد ،نازلی ، سعید  ، ناهید ، پویان ، سمز ، مینا ، محمد پیرنیا و هم خوابگاهی های عزیز: ابول ، میلاد ، محمد ، ایمان ، جمال و .... امیدوارم کسی جا نمونده باشه ...
  • این دو روز تو اتاقم یه پیرمرد ۸۲ ساله بستری بود ، یه تیمسار ارتشی زمان شاه که سال ۵۶ بازنشسته شده بود ... بنده خدا سرطان روده داشت ... هر دو هفته دو روز باید برای دوره درمانش بستری می شد ... خیلی سر حال بود ، تا نصفه شب بیدار نگهمون میداشت که فوتبال نگاه کنیم ، صبح زود ساعت ۶ هم بیدارباش میزد ، عاشق این هم بود که با دکتر و پرستارها انگلیسی صحبت کنه ...
  • یه دانشجویی بود که یه روز صبح اومد بیدارم کرد که شرح حال ازم بگیره به عنوان تکلیف دانشجویی ... خیلی خوش اخلاق بود ، خوش قیافه هم بود ...درسش هم خیلی خوب بلد بود ... یکی دو دقیقه بعد از این که داشت تند تند می نوشت دیدم که دست راستش خیلی کوتاهه ، یعنی اندازه شونه تا آرنج آون یکی دستش ... پیش خودم فکر کردم که واقعا ماها چقدر ناشکریم ... به خاطر خراب شدن یه امتحان ... به خاطر خراب شدن معدل یه ترم همه چیز و همه کس رو لعنت می کنیم ... کاشکی یه کم بیش تر شکرگزار نعمت هایی بودیم که مفت و مجانی در اختیارمون بود ... این دو روز برای من شاید تلنگری بود که یه ذره به خودم بیام... آقا نوید با تو هم هستم ...
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

باز هم بهمن اومد ... تعطیلات بین دو ترم (البته اگه بشه با این پروژه هایی که هر ترم میره پاچه مون اسمشو تعطیلات گذاشت) ... و از همه قشنگ تر و دوس داشتنی تر اینه که کم کم دارم به اون روزا نزدیک میشیم که باید روزی ۲-۳ تا فیلم داغ تازه از تنور در اومده (و بعضا با صدا و تدوین به هم ریخته) نگاه کنیم...

  • هنوز خیلی در جریان فیلم های امسال نیستم ... اما ظاهرا حذف و سانسور خیلی ناجور بوده و به طور کلی جشنواره امسال یکی از آشغال ترین جشنواره هاس ... مبارک وزارت ارشاد آقای صفار هرندی باشه ...
  • قرار بود امروز ساعت ۶ صبح بریم بایستیم تو صف پیش فروش که خواب موندیم ... ساعت ۱۰ رفتیم که دیدیم حسابی شلوغ شده ... به هر حال ایستادیم ... تا حدود ساعت ۷ شب ... فقط ۶۰-۷۰ نفر مونده بودن که اگه آقایون حاضر میشدن به خاطر مردم یک ساعت زمان کاریشون رو تمدید کنن ملتی که ۱۱-۱۲ ساعت تو سرما لرزیده بودن مجبور نمیشدن دست خالی برگردن خونه ... اما ما پوستمون کلفت تر از این حرفاس ... فردا ۶ صبح ان شاءالله دم در سینما فلسطین خواهیم بود ... اگر خواب نمونیم.

امتحان های این ترم وحشتناک بودن ... یک ترم نه درست حسابی سر کلاس رفتم نه تمرین حل کردن نه چیزی خوندم ... اما یهو مواجه شدم با ۲۱ واحد امتحان ... تو ۳ روز آخر ۵ تا امتحان دادم ... تقریبا به جسد تیدیل شده بودم ... امیدوارم خیلی خراب نشده باشه ...

چندین بار سعی کردم راجع به رد صلاحیت ها بنویسم دیدم اصلا نمیتونم از کلمات نامناسب استفاده نکنم ... دیدم بقیه بروبچز هم تا حدودی سکوت اختیار کردن ... ما هم گفتیم ساکت باشیم ... خیلی سخته که تو این شرایط آدم امتحان قانون اساسی اون هم با همچین استاد متحجر و داغونی داشته باشه ... و مجبور باشه از از حق تایید صلاحیت شورای نگهبان برای انتخابات مجلس - که در قانون اساسی تصریح نشده و آقایون شورای نگهبان خودشون این حق رو به خودشون تفویض کردن - دفاع کنه ... حفظ کردن کتاب بی محتوای حقوق اساسی تالیف دکتر قاسم شعبانی ، که به جز شعار دادن و از این شاخه به اون شاخه پریدن که حتی بچه کلاس اولی هم از خوندن اون خنده اش میگیره ... واقعا کار دشواریه!

این پروژه هوش هم بد رفته تو پاچه مون ... مثل خر گیر کردم توش ...

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط بی با  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM