تبليغاتX
جوادترین کامپیوتری پلی تکنیک
 
گلواژه پرانی های یک دیوانه
 
  • پارسال اتاق بغلیمون پاتوق بچه های انجمن قدیم بود ، همه اش صداشون بلند بود ، بحث هاي مختلف.... بعضي وقتا هم يه يار دبستاني ... فرهادي ... چيزي صداش در ميومد ... يه سري شايعاتي هم بود مبني بر اينكه سي دي پلي تكنيك ۸۵ رو همون جا ضبط كردن ... نميدونم صحت داره يا نه ....

اما امسال ... يك سري عنصر معلوم الحال ( منتسب به پلیمری ها ) اومدن اون جا و حال و هوای جدیدی به اون اتاق دادن ، از صبح ساعت ۸ آهنگ ميزارن ، ميخونن و ميرقصن تا ساعت ۱۲-۱۰ شب .... نميدونم چه جوني دارن ، خدا برا اين دانشگاه نگهشون داره ...

  • قال امير محمد وثوق - رضي الله عنه - :

خداوند پوروطن را لعنت كناد....

كه حضورش رنجي است عظيم ...

 و نبودش عذابي است اليم ...

( با اندکی سانسور و ویرایش...)

به دلیل سفر دو هفته ای پوروطن به ناکجاآباد ، ۴ جلسه با دكتر عبدالله زاده كلاس خواهيم داشت ... امروز اولين جلسه اش بود ... برا اولين بار تو عمرم دلم واسه پوروطن تنگ شد ...

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

احكام دانشجويان دستگير شده دانشگاه اميركبير اعلام شد

شنیده ها حاکی از صدور احکام سنگین و بلند مدت برای احسان منصوری، مجید توکلی و احمد قصابان سه دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک که در اردیبهشت ماه امسال ، به دنبال انتشار نشریات موهن در این دانشگاه بازداشت و زندانی شدند، دارد.

بنابر اساس شنیده ها مجید توکلی به 3 سال حبس تعزیری، احمد قصابان به 2.5 سال حبس تعزیری و احسان منصوری به 2 سال حبس تعزیری محکوم شده اند.

صدور این احکام سنگین و بی سابقه در حالی است که در دوران بازداشت این دانشجویان اخبار فراوانی مبنی بر شکنجه و آزار و اذیت این دانشجویان در بند 209 اوین و اخذ اعترافات جعلی در زیر فشار منتشر شد، بگونه ای که هاشمی شاهرودی رییس دادگستری تهران را مامور رسیدگی به اخبار شکنجه دانشجویان کرده است

منبع: نوروز نیوز

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

دیروز بیست ساله شدم!  شاید دیروز یکی از باحال ترین روزای تولدم ، تو این بیست تا ۱۸مهری که از زندگی ننگینم میگذره بوده باشه! (جمله بندیو حال کردین؟ )

دیروز از ساعت ۱:۳۰ که من اومدم دانشگاه که سلفو تحویل گرفتیم ، با یه سالن کثیف و پر از خاک روبرو شدیم ، که میز و صندلی های کثیف رو همین جوری رو هم چیده بودن ریخته بودن رفته بودن بالا! خلاصه بچه های شورا و  85یهای پایه به اضافه حمید و چند تا دیگه از بچه های پایه اومدن کمک و به هر بدبختی که بود با کلی التماس و هزار تا وسیله از سلف 1 قرض گرفتن و ... اون مراسمی رو که دیدین برگزار کردیم!

اون میز عروس و داماد هم که ابتکار عابد بودو دیدیدن و لذت بردین ، حیف که از بین این همه آدم اون غول بیابونی نصیبم شد.

بعدش هم تا ساعت 9:30 هنوز تو دانشگاه بودیم تا سالنو تمیز کنیم و در آخر هم غذاهایی رو که اضافه اومده بود دادیم به آدمای نیازمند! خیلی خوشحالم که تونستیم افطاری اون جمعیتو با حداقل (واقعا حداقل) اسراف و ریخت و پاش برگزار کنم.

جاتون خالی بعد از این که کارا رو انجام دادیم ایمان منو نویدو سوار چرخ دستی سلف کردو یه دل سیر تو دانشگاه چرخوند. گاری سواری ، اون موقع شب تو دانشگاه ساکت و خلوت واقعا حال داد!

در آخر هم میخوام از بچه هایی که داوطلبانه اومدن کمک بچه های شورا و واقعا هم زحمت کشیدن + اونایی که تولد منو یادشون بود و من رو مورد لطف  قرار دادن شدیدا و اکیدا تشکر کنم  خدا زیادتون کنه

این ماه رمضون هم داره تموم میشه ، من که هیچی نشدم ، همون <...>ی هستم که بودم (خودتون این جای خالیو به دلخواه پر کنین ) امیدوارم تو این ماه دعاهای همه مستجاب شده باشه ، و همه مون به سمت خوب بودن و خوب زندگی کردن قدم بزرگی برداشته باشیم ... پس پیشاپیش...

 

عید همگی مبارک!!!

 

  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط بی با  | 
  • الحمدلله ، بعد از این که به تعبیر بعضی از این دولتی ها ، معنی دموکراسی ناب احمدی نژادی تو دانشگاه خودمون فهمیدیم ، امروز تعاریف دیگه ای از این مفهوم برامون روشن شد ، حضور در سخنرانی رییس جمهور ، نه با کارت دانشجویی ... بلکه با کارت های ترددی که از قبل برای افرادی خاص صادر شده! دکتر ... کشته مرده اون محبوبیتتم ، راس میگی! ما آزادترین مردم دنیاییم!
  • دیروز داشتم تو طبقه همکف خوابگاه داشتم میامدم سوار آسانسور شم ، دیدم نگهبانه صدام زد ، وقتی رفتم دیدم همینجوری بی مقدمه یه پاکت شیر ( از همینا که موقع افطار میدن به بچه ها ) داد بهم گفت حالا برو! شنیده بودیم آب نطلبیده مراده! در مورد شیر نطلبیده دوستان لطف کنن اظهار نظر کنن!
  • جواب دو تا کامنت:

نوید: اون عکس رو من نگرفتم! و من هم آپلود نکردم ، فقط چون این عکس در مقیاس وسیع تو ایمیل ها و وبلاگ ها پخش شده گفتم من هم نظر بدم ، اون آرم پایین مطلب هم گویای همین مطلبه! بعدش هم ... گیر نده دیگه!!!!

حمید: خیلی نامردی!!!

  • میانگین ساعات روزانه چتم به شدت افزایش پیدا کرده! از روزی ۶۰ الی ۹۰ دقیقه به روزی ۱۵۰ الی ۲۱۰ دقیقه! یکی بیاد منو جمع کنه!!
  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

بچه ها! این عکس مربوط به کجاس ؟؟؟  من فکر کنم اینجا خیلی شبیه تنگه واشیه؟؟ درست میگم؟؟؟ اگه اشتباه میکنم بگین تروخدا!!  همون جاییکه میگین کار به کار آدما ندارن !!! هه هه هه !!! فک کنم سخت در اشتباهیم!!!!! ملت ما اگه سر به بیابون هم بزارن از شر بعضیا در امان نیستن  

  نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

یه شعر باحال زده بود رو وبلاگ حاج آقا ابطحی دیدم قشنگه ، دیدم مناسبت هم که داره زدمش این جا:

سحرگاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد
به بقال محل هم لینک خواهم داد
به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید
مرا هک کن
خیالی نیست
دوباره آی دی از نو
و روز از نو
تمام شب به روزم من
و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فیلتر شکن یک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد.

                                   * شعر علیرضا قزوه *

التماس دعا....

 

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

حکایت بچه های پلی تکنیک

  نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

شروع ترم پنج منو یاد دوران سوم راهنماییم انداخت! دورانی که با همه دبیرا درگیر بودم و پرونده انضباطیم سیاه سیاه بود! هر دقیقه جام یا پشت در کلاس بود یا دم دفتر!

وقتی شنبه پدرام به سبک معلم های راهنمایی منو آورد جلوی کلاس نشوند دلم برا اون روزا تنگ شد!

یادش بخیر! اون موقع ها بر خلاف الان خیلی آدم بداخلاق و عصبی بودم! از ۳۰ متریم رد میشدن گاز میگرفتم  

یه دبیر زیست شناسی داشتم ... آقای حبیبی!! ... سه سال باش درس داشتم ... خیلی اذیتش کردم و اون هم خیلی منو اذیت کرد! یه روز به طرز فجیعی منو از کلاس انداخت بیرون طوری که تو کل مدرسه بازتاب وسیعی داشت! خیلی دلم میخواست قبل از این که بیام دانشگاه ازش به خاطر کارام معذرت خواهی کنم! اما ندیدمش.... فرصت نشد....اما فکر کنم هنوز منو یادش باشه! میدونید چرا؟

آخرای سال سوم دبیرستان یعنی دو سال بعد از این که آخرین درسو باش داشتم یه  روز چند تا از بچه ها رفتن  ساختمون راهنمایی... دیدن حبیبی با پای شکسته نشسته رو صندلی! گفتن خدا بد نده چی شده؟؟!!! گفت: «بس که این چیت ساز منو نفرین کرد این بلا سرم اومد!!!»

نه بخدا! من آدم خوش قلبی ام  هیچ وقت ناراحتی کسی رو نخواستم ... حتی اونایی که ازشون ناراحت بودم!

خلاصه اینجوریاس! من همیشه این قدر آدم خوش اخلاق و یواشی نبودم! روی سگ هم داشتم در حد تیم ملی! خدا رو شکر که اون روزا تموم شد....

  نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط بی با  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM