![]() |
![]() |
|
| اصلاح طلب دیروز .... |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط بی با |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط بی با |
|
|
دیروز بیست ساله شدم! دیروز از ساعت ۱:۳۰ که من اومدم دانشگاه که سلفو تحویل گرفتیم ، با یه سالن کثیف و پر از خاک روبرو شدیم ، که میز و صندلی های کثیف رو همین جوری رو هم چیده بودن ریخته بودن رفته بودن بالا! اون میز عروس و داماد هم که ابتکار عابد بودو دیدیدن و لذت بردین ، حیف که از بین این همه آدم اون غول بیابونی نصیبم شد. بعدش هم تا ساعت 9:30 هنوز تو دانشگاه بودیم تا سالنو تمیز کنیم و در آخر هم غذاهایی رو که اضافه اومده بود دادیم به آدمای نیازمند! خیلی خوشحالم که تونستیم افطاری اون جمعیتو با حداقل (واقعا حداقل) اسراف و ریخت و پاش برگزار کنم. جاتون خالی بعد از این که کارا رو انجام دادیم ایمان منو نویدو سوار چرخ دستی سلف کردو یه دل سیر تو دانشگاه چرخوند. در آخر هم میخوام از بچه هایی که داوطلبانه اومدن کمک بچه های شورا و واقعا هم زحمت کشیدن + اونایی که تولد منو یادشون بود و من رو مورد لطف قرار دادن شدیدا و اکیدا تشکر کنم این ماه رمضون هم داره تموم میشه ، من که هیچی نشدم ، همون <...>ی هستم که بودم (خودتون این جای خالیو به دلخواه پر کنین
عید همگی مبارک!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط بی با |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط بی با |
|
|
بچه ها! این عکس مربوط به کجاس ؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط بی با |
|
|
یه شعر باحال زده بود رو وبلاگ حاج آقا ابطحی دیدم قشنگه ، دیدم مناسبت هم که داره زدمش این جا: سحرگاهان که در خوابی * شعر علیرضا قزوه *
التماس دعا....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط بی با |
|
|
حکایت بچه های پلی تکنیک
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط بی با |
|
|
شروع ترم پنج منو یاد دوران سوم راهنماییم انداخت! دورانی که با همه دبیرا درگیر بودم و پرونده انضباطیم سیاه سیاه بود! هر دقیقه جام یا پشت در کلاس بود یا دم دفتر! وقتی شنبه پدرام به سبک معلم های راهنمایی منو آورد جلوی کلاس نشوند دلم برا اون روزا تنگ شد! یادش بخیر! اون موقع ها بر خلاف الان خیلی آدم بداخلاق و عصبی بودم! از ۳۰ متریم رد میشدن گاز میگرفتم یه دبیر زیست شناسی داشتم ... آقای حبیبی!! ... سه سال باش درس داشتم ... خیلی اذیتش کردم و اون هم خیلی منو اذیت کرد! یه روز به طرز فجیعی منو از کلاس انداخت بیرون طوری که تو کل مدرسه بازتاب وسیعی داشت! خیلی دلم میخواست قبل از این که بیام دانشگاه ازش به خاطر کارام معذرت خواهی کنم! اما ندیدمش.... فرصت نشد....اما فکر کنم هنوز منو یادش باشه! میدونید چرا؟ آخرای سال سوم دبیرستان یعنی دو سال بعد از این که آخرین درسو باش داشتم یه روز چند تا از بچه ها رفتن ساختمون راهنمایی... دیدن حبیبی با پای شکسته نشسته رو صندلی! گفتن خدا بد نده چی شده؟؟!!! گفت: «بس که این چیت ساز منو نفرین کرد این بلا سرم اومد!!!» نه بخدا! خلاصه اینجوریاس! من همیشه این قدر آدم خوش اخلاق و یواشی نبودم! روی سگ هم داشتم در حد تیم ملی! خدا رو شکر که اون روزا تموم شد.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط بی با |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بهزاد چیت ساز
متولد 1366 - اراک اصلیت خوزستانی (توضیح: عرب نیستم) لیسانس IT امیرکبیر دانشجوی ارشد نرم افزار دانشگاه امیرکبیر |
| وضعيت من در ياهو |
|
|
|
RSS
|