تبليغاتX
جوادترین کامپیوتری پلی تکنیک
 
گلواژه پرانی های یک دیوانه
 

- امروز سوتی بارون شدم:

  • من امروز صبح ارائه برنامه ریزی استراتژیک داشتم ، صبح که از خوابگاه آمدم بیرون یه تیکه خوستم چک کنم که فلشم که اسلاید ها روشه همراهم هست یا نه ، که دیدم نیست ، برگشتم تو اتاق دیدم اونجا هم نیست ، یه لحظه گفتم بدبخت شدم ، به ایمان زنگ زدم گفتم لپ تاپشو بزاره پیش یه نفر بلکه اسلاید های ناقصو که چند وقت پیش اونجا گذاشته بودم بردارم برم با همونا یه جوری ارائه بدم ، بعد که برگشتم بیام دانشگاه دیدم فلشم افتاده وسط راهرو خوابگاه جلوی آسانسور. 
  • تا این جا بخیر گذشت ، رفتم سر کلاس و ارائه دادم ، همه چیز خوب بود ، ۵ تا اسلاید مونده بود که استاد گفت یه کم سریع تر تمومش کن که به کلاس بعدی نخوره ، من هم دستپاچه شدم یه تیکه به جا این که Page Up رو بزنم ، دستم رفت رو Power و کامپیوتر خاموش شد ، و چون وقت نبود روشنش کنم مجبور شدم بقیه اشو از حفظ بگم.
  • بعد از کلاس طبق معمول سگ دو زدن داشتم واسه کارهای اردو ، خواستم برم تو اتاق شورا فرم درخواست اردو رو از بایگانی بیارم دیدم دسته کلیدم نیست ، فقط هم یه دونه از کلید شورا داشتیم که اون هم دست من بود ، گفتم حتما وقتی رفتم فلشو از تو اتاق بیارم جا مونده تو اتاق  و درو هم باز گذاشتم ، برگشتم خوابگاه دیدم در اتاق قفله ، نتیجه گرفتم که درو قفل کردم و کلید از جیبم افتاده ، آمدم از نگهبانی دانشکده و مسئول سایت پرسیدم ، نبود ، تو کلاس صبح و هر جا عقلم میرسید پیداش نکردم. اما عصر که برگشتم خوابگاه فهمیدم یکی از بچه ها که داشته رد میشده دیده کلیدو جا گذاشتم رو در ، اون هم برا احتیاط درو قفل کرده کلیدو برداشته تا بیایم.

- من نمیدونم این احمدی نژاد چرا دست از سر ما برنمیداره ، خوبه یه بار آمه دانشگاه دیده خوشمون نمیاد دور و برمون بپلکه ، حالا میخواد هفته قبل از اردوی ما بیاد اصفهان ، هیچ جا هم نه ، دقیقا همون جا که ما برا اسکان بچه ها گرفتیم ، محمود جان ، ول کن ، بزار 4 روز حرص نخوریم از دستت!!

- امروز با بروبچز نفت رفتم نمایشگاه رسانه های دیجیتال ، واقعا نمیشه در موردش صحبت کرد ، فقط امیدوارم سال های بعد قابل تحمل تر باشه.....حیف وقت.....

یه مطلب دیگه هم میخوام بگم که دیگه جون ندارم تایپ کنم تو پست بعدی میگم...

  نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

این هم یه عکس فوق هنری که ایمان دیروز بعد از امتحان معماری در این مکان زیبا ازم گرفت. حالشو ببرید. لینک ایمانو هم برداشتم ... دیگه نمینویسه

  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط بی با  | 
هر کاو تل خاری به نگاهش گل شد

رسوای جهان گشت ، خوار و اسکول شد

بیبا چو گهر جست از این تپه خاک

برنجید و برنجید و در آخر خل شد

این رباعی رو دقایقی پیش در حمام سرودم.... حالشو ببرید

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

- یه عادتی دارم ، هر وقت که در طول روز یه موضوعی فعالیت ذهنی شدید انجام میدم یا خیلی بهش فکر میکنم یا نگرانشم ، شب همه اش خواب همون موضوع رو میبینم ، به عنوان مثال:

اواخر تیر ۸۵ بود ، پروژه پوروطنو برای اولین بار تحویل داده بودیم ، کلی ایراد ازش گرفته بود ، اعصابم داغون شده بود ، سه شب بود بیش تر از یه ساعت و نیم نخوابیده بودم ، نوید مریض شده بود میخواست بره خونه داداشش، امیر هم میخواست بره خونه فامیلش ، خلاصه یه شب می بایست تو اون اتاق ۶۱۷ گلشن ( که قبلا دستشویی بوده بعدا کرده بودنش اتاق ) تو هوای ۴۰ درجه او موقع با فن کوئل خراب و اعصاب داغون و روحیه افتضاح تنها بمونم. تصمیم گرفتم بخوابم تا صبح که نوید بیاد و با هم ادامه بدیم ، هر چی سعی می کردم بخوابم احساس میکردم که باید متد خوابمو اجرا کنم که به این صورت بود:

private void sleep (int m)

{

}

 ولی یه مشکلی وجود داشت .... نمیدونستم پارامتر m چیه ، همه اش مجبور میشدم با اعداد تصادفی متدو اجرا کنم بلکه خوابم ببره که Null Pointer میداد از برنامه خارج میشد بیدار میشدم... این اتفاق 3-4 بار افتاد که از خواب صرف نظر کردم و نشستم تا صبح نوشتم.

حالا داستان به این کهنه ای رو تعریف کردم که یه مورد جدید و الان بگم:

یکشنبه ای که گذشت ، صبح امتحان الگوریتم پوروطن داشتیم ، دور از جون شما تباه شدم .... بعد از امتحان تا عصر ثبت نام اردو بود ، نزدیک 90 نفر ثبت نام شدن که جا کم اومد و ثبت نام و بستیم و عصرش هم دنبال اتوبوس اضافه و .... شبش هم که با امین و وحید تو خوابگاه نشستیم رو تمرین های الگوریتم کار کردیم ، خلاصه اون روز ذهنم درگیر اردو و الگوریتم بود ، حالا چه خوابی دیدم؟؟؟

خواب دیدم که نشسته ام تو اتاق شورا .... بچه ها دونه دونه میان تو اتاق ، هر کدوم  یه آرایه یا یه لیست پیوندی از داده ها رو در اختیار من و بچه هایی که ثبت نام می کردیم قرار میدن که باید با الگوریتم بهینه مرتبشون کنیم ، اگه میتونستیم این کارو بکنیم 16000 تومن میگرفتیم میزاشتیم به حساب شورا ، وگرنه باید میرفتیم التماس سجاد برنجی کنیم که واسه اون یه نفر اضافه ظرفیت بده ، همین روند به مدت کل 5 ساعتی که اون شب خواب بودم ادامه پیدا کرد که صبح بلند شدم دیدم شدیدا سرما خوردم ، گلوم داره میترکه و از تب خیس عرق شدم....

- حالا جدا از این بحث ها ، فردا صبحش (دوشنبه) در حالی که کلاس صبحمو از بس حالم خراب بود دودر کرده بودم ، در حال موت رفتم دانشگاه ، که قضیه تریبون شورا و تعطیلی کلاس ها و  این چیزا بود ، که رزازی شاکی شد و بچه ها رفتن سر کلاس و انجمن اسلامی دورمون زد و پای شورا گیر مسائل شد ، من خیلی قاطی کرده بودم ، چون حالم هم بد بود اون روز همه اش داد میزدم ، خودم هم حواسم نبود که چقدر رفتارم بده ، طوری بود که عصر اون روز رفتم تو اتاق شورا ولو شدم و همون جا خوابم برد ، وقتی بیدار شدم اصلا صدام در نمیاند ،  از برخورد بعد از اون روز بچه ها  فهمیدم که خیلی توحش به خرج دادم ، یه سوتی افتضاح هم جلوی یکی از بچه ها دادم که از حوصله این محفل خارجه ، آخه من هم تا اون جایی که یادم میاد سابقه عصبانی شدن تو دانشکده بین بچه ها رو نداشتم ، به نظر خودم که آدم آرومیم ، به طور خلاصه از همه دوستان ، به خصوص خواهر های عزیز به خاطر رفتار های وحشیانه ام عذر میخوام.

 - یه بخش جدید BiBa News  (اخبار دانشکده) آماده ارسال دارم ، ولی فعلا ( به همون دلیلی که تو پست قبلی گفتم ) در توقیف به سر میبره... ان شاءالله به محض رفع توقیف روی وبلاگ قرار میگیره....

فعلا - شاد باشید

  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط بی با  | 

خیلی دلم میخواد حرف های دلمو راجع به اتفاقات اخیر دانشگاه  و واکنش طیف های مختلف دانشگاه و مطالب این چند روزه سایت ها و روزنامه ها بزنم ... اما چون شدیدا توسط نزدیکان از نوشتن مطلب در این مورد در وبلاگم نهی شده ام  ( علیرغم این که از نظر خودم این مطالب ارزشی برا کسی نداره که بخواد برام مشکلی پیش بیاره ) به خاطر احترام به خواسته اون ها چیزی نمینویسم  

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

آدم از روداری بعضی ها حرصش در میاد .... بعضی ها سال به سال سر به وبلاگ آدم نمیزنن ... باید بیای با چماق بایستي بالا سرشون تا دونه دونه پست ها و کامنت هاتو بخونن ، اون وقت، موقع لوس بازي و اسكول بازي كه ميرسه آدمو به بازي دعوت مي كنن ، اگه هم گوش ندی به پر قباشون بر میخوره برو خجالت بکش نوید ... برو

      ۱- خیلی خودخواهانه بگم ، آرزوي سلامتي ، شادي و خوشبختی براي خودم ، خانواده ام و همه دوستام ( همه همه همه شون ) و همه افرادي كه اين وبلاگو ميخونن دارم ( حتی شما دوست عزیز )

      ۲- آرزوی سربلندی و آبرو و احترام و شعور و معرفت و دموكراسي و آزادی و رفاه و عدالت ( به طور خلاصه هر آنچه احمدی نژاد و امثاله از ما گرفتن ) برای ایران عزیز ، و همه هموطنام دارم.آرزوی اون روزی که به خاطر ایرانی بودن مسخره مون نکنن ، اون روزی اون روزي كه مردم زير بار فقر به هر جنايتي دست نزنن ، اون روزي كه دفتر انجمن ها رو با بولدوزر خراب نكنن ، وبلاگ حميد ها رو فيلتر نكنن، بابك ها و عابد ها و ياشار ها رو اخراج و بازداشت و تعليق نكنن ، آرامگاه كوروش ها رو زير آب نبرن ، معلم ها رو به خاطر مطالبه حقوق اوليه شون زندان و از كار بي كار نكنن ، و از همه مهم تر ..... ماهواره مونو جمع نكنن .... واااي مُردم از بي PMCي

      ۳- به دو پست قبل مراجعه شود .....

      ۴- اميدوارم خداوندگار متعال عاقبت ما رو با اين شوراي IT گرا به خير بگذرونه ، به خصوص اين اردوي كذايي كه واقعا سرنوشت مجهولي در انتظارشه

      ۵- ان شاءالله اساتيد محترم به راه راست هدايت شن ، يكي پوروطنو توجيه كنه كه از ترم ديگه حداقل الگوريتم درس نده ، كه هم خودش كم تر نفرين بشه هم ما رو كم تر تو هچل بندازه ( و ايضا اون عزيزاني روز انتخاب واحد كه با غلتك رو مخ آدم راه ميرن كه با اين هيولا درس بگيريم) بچه ها سعي كردم يه جوري مطلبو برسونم كه اصلا متوجه نشيد منظورم نويده آخه درست نيست آدم تو وبلاگش بهترين دوستشو ضايع كنه

دفعه آخرت باشه از اين لوس بازيا سر من درمياري...باشه آقاي دبير؟؟؟؟؟؟

  نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

چشم نونو جون چشم .... گو این که آرزو بازی مربوط به شب عیده ولی تو طبق معمول - مثل یلدابازی- بعد از دو ماه یادت میاد از این کارا بکنی ....چشم ... تو پست بعدی حتما می زنم....فعلا دو تا از پست های وبلاگ اخیر حاج آقا ابطحیو copy/paste کردم.... دوستانی هم که ناراضین از این مطلب و میخوان فحش بدن میتونن نقطه نظراتشونو به شخص اصلی نویسنده وبلاگ بگن:

www.webneveshteha.com

بی حرمتی به جامعه

این روزها، بیشتر خیابان های تهران محلّ بازرسی خانم ها شده است. بدحجاب می گیرند. تقریباً هر ساله نزدیک تابستان این اتفاق می افتد. با حجم تبلیغاتی و عملیاتی گسترده تری این کار شروع شده است. در دانشگاه ها، خیابان ها، محیط های کار نگرانی های فراوانی – نه تنها برای بدحجاب ها – که برای بیشتر خانم ها به وجود آمده. خیلی معتقدند بر اساس ضرب المثل معروف، اول قطع می کنند، بعد می شمارند. به همه تذکر می دهند. خیلی ها از اهانت می ترسند. ابراز نگرانی امروز رئیس قوه قضائیه از این طرح نشان میدهد، اخبار این نگرانی عمومی به ایشان نیز رسیده است. خود این ایجاد ناامنی در خانواده ها، بی حرمتی به جامعه، که حرمتشان از واجبات است، رواج ریاکاری و دوروئی گناهانی بیشتر از بدحجابی است. حکومت وظیفه دینی دارد که در هر طرحی بیش از هر چیز حرمت مردم را پاس دارد. این کسانی که امروز در خیابان ها مورد تعقیب قرار می گیرند، عمدتاً متولدان بعد از انقلابند و همه آنان رشد یافتگان بعد از انقلاب. این همه سرمایه و امکانات این کشور که خرج مراکز دینی شده است، چه کاری برای ایجاد رابطه با این نسل و قانع کردن آنان به التزام به دستورات شرع انجام داده اند؟ آیا مصرف آن همه بیت المال و عدم توفیق در هنجار بخشی به جامعه گناه بزرگی نیست که مورد تعقیب قرار گیرد؟ با قوه قهریه و پلیس به خیابان ها ریختن که آسان ترین راه و در عین حال پرآزارترین امکان است. واقعاً این حرف آقای احمدی نژاد که وقتی در ایام تبلیغات انتخابات، می گفت مشکل جامعه ما لباس پوشیدن جوانان نیست درست است. مخاطبان باور کردند. اما حیف که ایام قبل از انتخابات طولانی نیست. زود رأی گیری می شود و مصرف شعارهای تبلیغاتی پایان می یابد. احترام به شخصیت انسان ها بنا به آموزه های دینی ما، مثل حرمت خون آنان است. البته که مواد مخدر و ناامنی های اجتماعی و فراوانی دروغ و چپاول بیت المال و ریاکاری و رشوه و تقلب هم از گناهان مسلم و بزرگی است که حتماً اگر فرصت پیش آید باید با آنها هم مبارزه شود.

 

بدحجابی ستیزی و معیارهای دوگانه

 

فصل تابستان نزدیک است و دوباره  مسئله ی خانم ها و بد حجابی ستیزی آغاز شد، مثل هر سال. اما بیشتر این خانم ها که قرار است با بی حجابی آنان مبارزه ی همه جانبه شود، کسانی هستند که در ایام انتخابات عزیز می شوند و می توان آنان را با همان قیافه ها در تلویزیون دید که در مرود لزوم شرکت در انتخابات با آن ها مصاحبه می شود.  در روزهایی که ملوانان انگلیسی در ایران بودند هم تلویزیون رسمی با یکی از اساتید مقیم ایران در همین تهران مصاحبه می کرد، وایشان  که در برنامه های دیگر تلویزیون عادی ظاهر می شد با کراوات علیه انگلیس حرف زد.

این هم یک جورائی مثل کار سازمان ملل و شورای امنیت است که با مسأله ی هسته ای در ایران و اسرائیل دوگانه برخورد می کنند و کلی در رسانه های محافظه کار به آن انتقاد می شود.

  نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط بی با  | 

یا لطیف 

دیگه وقتی امیر هم به تبع ار نازلی وبلاگ بنویسه چرا ما ننویسیم؟

راستش رو بخواید من مدعی مقام جوادترین و مشنگ ترین کامپیوتری پلی تکنیک هستم.ولی وقتی بعضی ها در کمال بی رحمی القاب آدم رو کش میرن آدم مجبور میشه برا حفظ مقام باقی مانده ( جوادترین ) به وبلاگ نویسی رو بیاره.

بهتون پیش نهاد میکنم حتما بعد از خوندن وبلاگ فرد مورد نظر ( که با نام جعلی mashangest اقدام به نشر ذکر مصیبت میکنه) بدلیل احتمال ابتلا به افسردگی شدید یا احساس پوچی حتما یه سری به اینجا بزنید بلکه دلتون باز شه.

- جلال طالبانی (کرد خائن ) رئیس جمهور عراق شد. این انتخاب شایسته رو به نوید جون تبریک میگم و امیدوارم از این پس بتونه با کمک همشهری عزیزش سرعت بیش تری به وظیفه خطیر واگذاری اراضی این وطن به کشور دوست و برادر یعنی عراق ببخشه.(به کرد های عزیز بر نخوره ها من و نوید این حرف ها رو نداریم)

- پس فردا امتحان شمسی داریم بعدش هم ساده و صوفی جوووووووووووووووووون.هر سه تاشو در حد صفر هم بلد نیستم پناه آوردم به اراک بلکه یه ذره درس بخونم ولی به جا درس خوندن یادم اومد وبلاگ بترکونم.الان هم دارم شهرام شب پره جونمو گوش میدم:

ای قشنگ تر از پریا تنها تو کوچه نریا............................

تا بعد-شاد باشید

شنبه دوم اردیبهشت 1385 ساعت 9:51 بعد از ظهر


Happy Birhday JAVADEST!!!!

یک ساله شدم!!!

یک سال پیش دقیقا در چنین روزی با این پست شروع کردم به نوشتن.... یادش بخیر ... همه اون موقع می نوشتن ... دیگه نه از mashangest خبریه ، نه امیر زیاد می نویسه ، نه محمد پیرنیا و ابوالفضل و سارا و بقیه وبلاگ هاشونو می نویسن ... ، یه عده ای هم که تازه شروع کردن هنوز ننوشته ول کردن.... حالا جدا از بحث وبلاگ ، پارسال این موقع خیلی خوش حال تر به نظر میرسیدیم... با همدیگه بهتر بودیم ، وقتی 82 یها رو میبینم که بعد از 4 سال هنوز این همه با هم خوبن حسودیم میشه ، یا 85 یها وقتی اونجوری دور هم جمع میشن و هروکر میکنن... کاشکی حداقل اونا مثل ما نشن...

  نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط بی با  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM