گلواژه پرانی های یک دیوانه |
علیرغم این که امتحان دیجیتالم رو دقیقا مثل میان ترم دادم ولی واقعا احساس آزادی میکنم.... حس میکنم همه امتحانام تموم شده...![]()
واقعا که ..... دی ماه تموم شد.... دیگه کم کم داره عید میشه بعضیا تازه یادشون افتاده یلدا بازی کنن...چه کنیم دیگه؟؟؟؟؟
نکته: من در طول این ۱۹ سال و ۳ ماه و ۸ روز نفس کشیدنم تا دلتون بخواد سوتی دادم.... خیلی زیاد.... به عبارت دیگه من در طول این ۱۹ سال و ۳ ماه و ۸ روز سوتی دادنم اگه وقت میکردم نفس هم می کشیدم
چند تاییشو که یادم میاد تعریف می کنم....
۱- اول ابتدایی بودم یه روز وسط زمستون در هوای ۲۰ درجه زیر صفر اراک با دمپایی رفتم مدرسه.... اون موقع ها هم بدن قوی داشتما ... تا موقعی که معلمم بهم گیر داد متوجه موضوع نشده بودم .... در صورتی که الان بعضی وقتا به یاد اون روزا موقع شام با دمپایی میام دانشگاه پاهام از سرما بی حس میشه....
۲- پنجم ابتدایی یه بین دو مرحله امتحان ورودی سمپاد معلممون یه کتاب مسابقه علمی اول راهنمایی به من و سه تا از دوستام که مرحله اول قبول شده بودن داد و گفت برید پشت در پشت بوم تست هاشو بخونید ... ما هم که علوم راهنماییو بلد نبودیم رفتیم وایسادیم به مسخره بازی کردن.... در همین حال که ما در حال ردن تو سر و کله همدیگه بودیم یه سایه نامشخصی از پشت شیشه پشت بوم رد میشد ، ما هم جن زده شده بودیم و در عین حال در حال مسخره بازی بودیم که معلممون در حالی که به خاطر شاکی شدن معلم های دیگه اومده بود بهمون سر بزنه با اون صحنه دلخراش روبرو شد ، داد زد و گفت : "پا شید بیاید سر کلاس .... لازم نکرده واسه تیزهوشان بخونید .... " آوردمون سر کلاس و کل زنگ آخرو سرمون داد زد....
۳- مدرسه مون بیرون شهر بود ... تو کوه .... فرزانگان هم همون جا بود ....یه روز که بیکاری داشتیم.. از تو پنجره کلاس دیدیم که بچه های فرزانگان اومدن کوه .... با ۴-۵ نفر دیگه از مدرسه زدیم بیرون آمدیم تو کوه ..... خیالمون هم راحت بود که اونجایی که ما هستیم تو حوزه دید دفتر نیست .... ولی ناظم فرزانگان زنگ زده بود مدرسه شاکی شده بود که برید این اراذل و اوباشو جمع کنید... فرداش ناظممون آمده بود در کلاس کلی داد زد که من همه بچه هایی که رفته بودن کوه رو شناسایی کردم و از پنجره دیدمشون ..... ال میکنم و بل میکنم و نمره انضباط کم میکنم و .... خالی میبست.... آخه ما برا این که تو دید نباشیم از پشت مدرسه انداخته بودیم تو جاده و از دیوار پشتی برگشته بودیم و اصلا تو دید نبودیم ![]()
۴- سوم دبیرستان بودیم زنگ تفریح تو سالن جلو بورد ایستاده بودم داشتم با یکی از بچه ها پشت سر ناظم زمان راهنماییمون حرف میزدم میگفتم خیلی آدم مزخرفی بود و .... نشستم که بند کفشمو ببندم و به حرف زدن ادامه دادم.... گفتم " زمان فلانی خیلی جو مدرسه <...>ی شده بود ....." دیدم جوابی نداد دو باره گفتم " یعنی واقعا <....>ی بود جو مدرسه ها....." دیدم باز جواب نداد داد زدم گفتم " گوش میدی؟؟؟؟" سرمو بلند کردم دیدم مشاور مدرسه بالا سرم ایستاده و دوستم یه ذره اون ور ایستاده و داره بوردو میخونه ... من هم در کمال خونسردی بلند شدم و بدون این که به روی مبارکم بیارم رفتم پیش دوستم و به حرف هام ادامه دادم ....
۵- پروژه پوروطن (برنامه سازی پیش رفته ): روز تحویل پروژه اعصابم خورد بود شب قبلش هم ۱ ساعت بیش تر نخوابیده بودم...... تو سایت دانشکده رو ۲ تا سیستم روبروی هم برنامه رو اجرا کرده بودم.... ایراد داشت... در حالی که از پشت یه سیستم بلند شدم با عجله و با حالت نیم خیز یه سمت اون یکی سیستم رفتم.... سرم پایین بود که حس کردم به یه مانع نرم و آبی رنگ برخورد کردم.... اگه گفتید چی بود؟؟ شکم پوروطن ![]()
وایساده بود بالا سرم داشت پروژه رو نگاه میکرد من هم که متوجه حضورش نیودم.... بلند شده بودم و با کله رفته بودم تو شکمش......
خوب شد حالا نونو جون؟؟همینو میخواستی؟؟؟؟
در حالی که تنهایی تو اتوبوس نشسته ام و تازه از چرت بیرون اومدم.... آقاهه هم که بغل دستم نشسته از خود تهران تخت گرفته خوابیده یه کلمه هم با من حرف نزده ... وقتی از پنجره نگا میکنم جاده سلفچگانو میبینم که مسیر رفت و برگشتش دیگه یکی شده و داره مژده میده که تا ده دقیقه دیگه میرسم اراک ... چراغ های اراکو میبینم که ساختمون هاش هیچ کدوم ار ۳ طبقه تجاوز نمیکنه ... بدون هیچ جلوه ای .... ولی چه حالی میده .... باز آدم داره میرسه خونه ... ۱۰ دقیقه بعد هم اون لامپ های رنگ و وارنگ و جواد ترمینال اراکو میبینم که عین مهد کودک میمونه با اون مسیر مارپیچ و خنده دارش که موندم کدوم انسان روان پریشی به ذهنش رسیده که وقتی اتوبوس وارد ترمینال میشه باید ۷۲۰ درجه در جهت عقربه های ساعت و بهد از اون ۵۶۸ درجه در خلاف اون جهت بچرخه .... که سرمونو بالا بگیریم و بگیم ترمینالمون باکلاسه....اون موقع یادم نبود که باید از این صحنه ها لذت ببرم....
اما امروز ساعت ۱۵:۵۰:
در حالی که ساعت ۶:۰۰ بلیت برگشت دارم و باید وسائلمو جمع کنم ... تمام سیدی هام رو میز پخشه ... کتاب هام و جزوه های ننوشته به همراه جزوه های فتوکپی که از ناهید گرفتم برگ برگ شده ریخته رو زمین... جزوه هایی که یه کلمه هم ازشون سر در نیاوردم....
من نمیخوام بیام تهران.... باز هم اراک میخوام....دوست دارم بمونم....
ولی خوب چی کار کنم ... اگه برا رفع اشکال نرم خوابگاه عین ۹ واحد مذکور رو ( به دو پست پیش مراجعه شود ) میفتم....
الانه که قدر اون صحنه ای که ۹ روز پیش دیدمو میدونم....
اینو واسه این گفتم که عزیزان شهرستانی .... این بار که دارید برمی گردید ولایت ... به اون کیلومتر های آخر خیلی دقت کنید و لحظه لحظه اش رو ثبت کنید که زیاد اتفاق نمی افته.... خیلی لذت می برید...
به زودی همه تونو میبینم....
وبلاگ جدید یزدان
۱۰۰٪ صلح آمیز
تو این روزگاری که بر و بچز دیگه نه وبلاگ می نویسن .... نه میخونن ... نه کامنت میدن... این که یه نفر بیاد و با مقاصدی کاملا صلح آمیز یه وبلاگ جدید یاز کنه ، خیلی امیدوار کننده است.امیدوارم این وبلاگ بر خلاف وبلاگ های قبلیش پایدار بمونه و سال ها بنویسه... ![]()
گو این که همه مون به زودی این شکلی میشیم:

در کمال مسرت و شادمانی برای اولین بار وقتی وارد اراک شدم و گوشیمو روشن کردم با عبارت خوشگل IR-32 مواجه شدم ، از این به بعد موقعی که میام اراک ، ارتباطم با دنیای خارج قطع نمیشه و میتونم SMS بازی کنم.
ضمنا من رسما اعلام می کنم که 9 واحد می افتم.... البته 20 واحد دارم ولی مطمئنا 11 تاشو پاس می کنم ، چون زبان تخصصی و کنترل پروژه و شنا و نهج البلاغه کسیو نمیندازن ، آمار هم حتی اگه پایان ترم صفر 9هم بشم عرب زاده جونم 2 نمره بهم میده که پاس شم.
اما دیجیتال ، ساختمان داده ، و زبان ماشین افتادنم قطعیه.به خودم تبریک میگم.
و اما ، همون طور که اطلاع دارید به زودی حتی تو وبلاگش هم نمیتونه آدم حرف دلشو بزنه ... از دو ماه دیگه یه چسب گنده دیگه رو دهن همه زده میشه تا اگه کسی تو وبلاگش هم حرفی زد که به ذائقه آقایون مهرورز ناخوشایند اومد ، به جای فیلترینگ و یا پیگیری های مداوم ، بیان مستقیما شخص وبلاگ نویسو خفه کنن.این هم شرحش:
مطابق آیین نامهای که هیات وزیران تصویب و وزارت ارشاد ابلاغ کرده، وب سایتها و وبلاگهای فارسی زبان از امروز ، دوشنبه ۱۱ دی، دو ماه فرصت دارند تا پایگاه اینترنتی خود را ثبت کنند. آیین نامهی هیات وزیران که از اواخر مرداد به بحث گذاشته شده بود، پنجم آذرماه تصویب شد. معاونت امور مطبوعاتی و اطلاع رسانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي که مجری این طرح است در اطلاعیهای از دارندگان پایگاهها خواسته که با مراجعه به آدرس اینترنتی زیر مشخصات خود را ثبت کنند.
مطابق آییننامه ساماندهی فعالیت پایگاههای اطلاعرسانی (سایتهای) اینترنتی ایرانی، پایگاههایی که تا دو ماه دیگر به ثبت نرسند غیرقانونی شمرده میشوند و مسدود شدن آنها بررسی خواهد شد. وزارت ارشاد که پیشنهاد دهنده طرح ساماندهی است وعده داده، از سایتهایی که با معیارهای این آییننامه به «فعالیتهای سالم و مفید اینترنتی!!!!!!!» بپردازند حمایت کند.
نمیرم ... میمونم و می نویسم...بعدا توضیح میدم که چرا؟؟...

آن ها آدم فروش نبودند
آقا! ما یک زمانی خیر سرمان سه ماه رفتیم جبهه، حداقل پنجاه تا از رفقای ما هم در دانشگاه و بیرون از دانشگاه یا شهید شدند، یا معلول شدند یا سالها بخاطر دفاع از میهن شان اسیر بودند. حالا هم هر غلطی بکنیم و با هر کسی بد باشیم، ته ذهنمان نمی توانیم به آن بچه های خوب کشور که برای دفاع از میهن شان جان شان را فدا کردند، نامربوط بگوئیم. خیلی از این بچه ها بسیجی بودند، و خودشان هم نمی دانستند که بسیجی هستند، اصلا لازم نبود بدانند، می خواستند بروند کشورشان را از دست دشمنی که به کشورشان تجاوز کرده بودند، نجات بدهند. وقتی هم که برگشتند، البته اگر برمی گشتند و زنده می ماندند، چیزی نمی خواستند بگیرند. اصلا برای گرفتن نرفته بودند. رفته بودند که با دشمن کشورشان بجنگند. این آدمها حرمت دارند. زنده و مرده شان حرمت دارد. در تمام دنیا این جور آدمها حرمت دارند. همین امروز بعد از شصت سال که از جنگ دوم جهانی می گذرد، جانبازان جنگی احترام مخصوص دارند و در هر کشور روزی مخصوص آنهاست و همه دولت ها مثل دسته گل از کهنه سربازهای کشورشان و معلولین شان نگهداری می کنند و آنها را روی چشم شان می گذارند. ولی من نمی فهمم چرا ما داریم نام و حیثیت این آدم های خوب را به لجن می کشیم؟ بسیج شده است، نیرویی که با آن تقلب انتخاباتی می کنند. جانبازان می شوند کسانی که به اسم آنها تجارت خارجی می کنند و بسیج دانشجویی تبدیل می شود به آدمهای سرکوبگری که آدم می فروشند و دیگران را لو می دهند. اصلا معنی ندارد کسی که اسمش یعنی فداکار، به هیچ قیمتی آدم بفروشد. دیروز سایت بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی امیرکبیر را دیدم، رسما عکس و مشخصات دانشجویانی که به احمدی نژاد در دانشگاه اعتراض کرده بودند، منتشر کرده بود و به انجام عملی که در ایران به زبان فارسی به آن آدم فروشی می گویند مشغول بود. زشت است، حداقل اسم بسیج روی خودتان نگذارید و آبروی آن بزرگان را نبرید. آنها آدم فروش نبودند.
سید ابراهیم نبوی
چهارشنبه ۶ دی ۱۳۸۵
روزنامه اینترنی روز
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|