تبليغاتX
جوادترین کامپیوتری پلی تکنیک
 
گلواژه پرانی های یک دیوانه
 

سخنی با خاک

کم کم داریم به اون روزایی می رسیم که نه من اون روزا رو دیدم و یادمه، و نه هیچ کدوم از کسایی که دارن این نوشته رو میخونن....اما تو یادته ... خیلی هم خوب یادته که چه جوری یه قوم وحشی ریختن این جا و میخواستن تو رو از ما بگیرن.اون موقع ما هیچی نداشتیم برا این که تو رو نجات بدیم... هر کسی با لباس شخصیش راه افتاد .... یه تفنگ دادن دستش و گفتن نشونه بگیرو ماشه رو بکش...بزن....فقط بزن نزار بیان جلو...همه راه افتادن...با دست خالی راه افتادن ... تنها چیزی که همراه داشتن عشق بود ...  فقط عشق ... رفتن که جلوی اونایی بایستن که تا دندون مسلح بودن و هیچی تو وجودشون نبود به جز کینه و نفرت... رفتن و کشتن و کشته شدن ..... سال ها طول کشید تا یه بار دیگه عشق بر نفرت پیروز شد... اونا نتونستن تو رو از ما بگیرن...

 

شاید اون موقع به خودت افتخار میکردی... حتما به خودت افتخار میکردی وقتی میدیدی این همه قلب به عشق تو می تپه... حتما اون روزایی که رو سرت بمب میریختن ... اون موقعی که حرمتت رو میشکستن و غرورت رو زیر پا میزاشتن زیاد درد نمیکشیدی ... پیش خودت میگفتی " همین قلب هایی که امروز به عشق من از تپش می ایستن فردا دوباره غرور شکسته منو به من بر میگردونن...باز هم منو میسازن  تا دوباره روی این کره خاکی بدرخشم و جهانی به شکوه و صلابت من غبطه بخوره"

 

اما امروز دیگه هیچی از اون روزا نمونده... تو برای ما موندی... اما اون قلب هایی برای تو میتپیدن دیگه نیستن... همه شون خاک شدن...بقیه هم؟؟؟!!... یهو همه ترو فراموش کردن!... همه زخم های کهنه هشت ساله تو رو رها کردن.... اون همه عشق... اون همه محبتی که همه نسبت به تو داشتن همه اش به تاریخ پیوست... چیزی نموند جز شعار و دروغ ... جز تعصب کور... و مردمی صاحب تو شدن که حاضر بودن غرور تو رو فدا کنن و پرچمت رو بی ارزش کنن برای این که تعصبات خودشونو حفظ کنن.تو تبدیل شدی به یک وسیله...تو و تمام اون قلب هایی که دیگه نمی تپن تا عشقشونو فریاد بزنن... دوباره برگشتی به اون روزهای سیاه  سال های  قبل، باز هم سرکوب ، توقیف ، زندان ،استبداد...استبداد...استبداد ... اون قلب های عاشق دیگه ارزشی نداشتن...مثل تو که بی ارزش شده بودی...اون قلب ها این قدر شکسته شدن ، این قدر سر کوب شدن تا دیگه رمق فریاد زدن نداشته باشن... تو موندی و هفتاد میلیون قلب از جنس سنگ... شاید از خودت پرسیدی پس این همه سختی برای چی بود...این همه درگیری...این همه تظاهرات... برای باز گشت به روز های تاریک قبل؟ فقط برای یه ظاهر فریبنده دیگه؟

 

امروز دیگه هیچ کی موقع شنیدن سرود تو با اخلاص دستش رو روی سینه اش نمیذاره...دیگه هیچکی با دیدن پرچم خوشگل تو اشک تو چشم هاش جمع نمیشه...چون اشک ها همه ریخته شده...یا در ماتم آبروی از دست رفته تو... یا اشک هایی از جنس ریا... برای فریب من و تو ... اما تو هیچ وقت فریب نمیخوری...

 

امروز تو خیلی بیش تر از اون روزا داری درد میکشی...اما هنوز بخشنده ای... خشمگینی ... اما بروز نمیدی ... این هفتاد میلیون قلب سنگی فقط از برکت سخاوت تو زنده ان... همون سخاوتی که امروز یه راست قراره بره سر سفره مردم... سر سفره همون قلب های سنگی که باز هم فریب خوردن...همه اش فریب.... آخه سنگ ها حرف همدیگه رو خوب می فهمن ... و  زود هم باور میکنن...

 

امروز دوباره داره حرمتت شکسته میشه... ولی این دفعه دیگه با بمب نه ... با توهین و تحقیر ... اسمت رو همه جا به تمسخر میگیرن...   اون قلب های عاشق هم دیگه خیلی کم شدن ... رمقی هم ندارن که نجاتت بدن...

 

تنها چیزی که میتونه دوباره این دل ها رو نرم کنه تا یه بار دیگه تو رو ببینن  .... تا ببینن که با وجود این همه بی محبتی که بهت داشتن هنوز هم دوسشون داری ... یه معجزه است ... فقط یه معجزه...

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

باد آورده را باد می برد

نهج البلاغه ام حذف شد

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

ملت آگاه و فهیم پلی تکنیک تهران

نظر به اتهامات وارده به اینجانب در رابطه با ارتکاب چندین مورد عمل مذموم و خلاف اخلاق احتکار واحد لازم میدانم اتهام احتکار 11 واحد را شدیدا و اکیدا تکذیب کرده و تخلفاتم را به شرح زیر اعلام نمایم:

اتهام اول - اقدام به اخذ زودهنگام ۲ واحد تفسیر نهج البلاغه به تدریس جناب آقای قاسمیان روز سه شنبه ساعت 15-13 توسط دانشجوی 81 ی: در این مورد کلیه اتهامات وارده راپذیرفته و اعلام میدارم بنا به استقبال پر شور و میلیونی پلی تکنیکیان از این درس و هم چنین عدم تطابق سایر دروس عمومی ارائه شده با برنامه اینجانب، به اجبار اقدام به اخذ این درس نموده و از کلیه حضار طلب صبر و مغفرت دارم.

اتهام دوم -  اقدام به اخذ زود هنگام 3 واحد درس آمار و احتمالات مهندسی به تدریس دکتر عرب زاده به ساعت شنبه-دوشنبه ساعت 12.5-11 توسط دانشجوی 82ی: در این مورد اعلام میدارم که بنده شخصا و در ساعت قانونی خودم این درس را به تدریس دکتر رضایی اخذ نموده و هنوز اقدام به تعویض آن با واحدهای احتکار شده ننموده ام.بدیهی است در صورت تعویض واحد مذکور ، 3 واحد درس به تدریس دکتر رضایی را جهت استفاده هموطنان عزیز بازخواهم گرداند.

اتهام سوم - اقدام به اخذ زود هنگام 1 واحد درس شنا روز دوشنبه ساعت 10-8: با توجه به این که این گروه از این درس مختص برادران ارائه شده ، هر گونه ادعائی را از سوی خواهران هم دانشکده ای مردود میدانم.

اتهام چهارم - اقدام به اخذ زودهنگام 2 واحد درس زبان تخصصی روز یکشنبه ساعت 15-13 توسط دانشجوی 82 ی: در این مورد لازم به ذکر میدانم که اینجانب در ساعت قانونی خودم شخصا این واحد را اخذ نموده و درس احتکار شده را بلافاصله در دقایق ابتدایی انتخاب واحد دانشجویان ورودی 84 جهت استفاده هم وطنان بازگرداندم.اینجانب هرگونه ادعایی در مورد این درس را شدیدا مردود میدانم.

اتهام پنجم - اقدام به اخذ زودهنگام 3 واحد درس مدیریت و کنترل پروژه های فناوری اطلاعات توسط دانشجوی ۸۳ ی: در این مورد نیز اینجانب در ساعت قانونی خودم درس مذکور را اخذ کرده و درس احتکار شده را همان روز جهت استفاده عموم بازگرداندم.در این مورد نیز هیچ گونه اتهامی به بنده وارد نخواهد بود.

بدینوسیله صمیمانه از کلیه دوستان علی الخصوص خواهر هم دانشکده ای، خواهشمندم به جنگ روانی علیه اینجانب خاتمه دهند.

بیبا - 27 شهریور 1385

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

خیلی خیلی خوشحالم که به همین زودی اولین ۸۵ ی از این وبلاگ دیدن کرد.این پست رو یه بار دیشب نوشتنم ولی پرید.اما چون میخواستم برم نرگس ببینیم گذاشتم امروز دوباره بنویسم.

قبل از هر چیز موفقیتتون رو در کنکور سراسری تبریک میگم و امیدوارم این چند سال  در این دانشکده بهتون خوش بگذره.اما در مورد پوروطن از آیکون گریه استفاده نکنید.درسته استاد پوروطن بسیار بدقول و در بسیاری موارد بدبرخورد و بداخلاق هستن و رفتار هاشون خیلی بچه ها رو اذیت میکنه.ولی خوشحال باشید چون در ترم اول با سخت گیری هایی که بهتون میشه و با نوشتن تمرین های خیلی سخت و پروژه های وحشتناک کدنویس های خوبی میشید.کسایی که از این فرصت خوب استفاده کنن و خودشون پروژه هاشونو بنویسن در برنامه سازی پیشرفته هم - چه با خود پوروطن برداشته باشن چه با هر استاد دیگه ای- خیلی راحت تر بودن (درس های دیگه رو نمیدونم چون هنوز خودم هم پاس نکردم) و کسایی که پروژه ننوشتن و دودره بازی در آوردن معمولا سر برنامه سازی پیش رفته خیلی ضرر کردن.

به هر حال اینو بگم ترم اول خیلی سر مبانی پوروطن اذیت میشید ولی اگه خوب کار کنید الفبای کار رو حسابی یاد میگیرید.

امیدوارم موفق و پیروز باشید

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

از فردا صبح دیگر 

را نخواهید دید.به خاطر این:

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط بی با  | 

سلام.قبل از هر چیز ولادت حضرت مهدی (عج) رو به همه شما دوستان عزیزم تبریک میگم.بعدش هم تولد شناسنامه ای خودمو به خودم تبریک میگم(تولد واقعیم ۱۸ مهره ).میخواستم قبل از اینکه دوباره بخوام شروع کنم به نوشتن خزعبلات همیشگی یه دستی به سر و روی این بلاگ بکشم که وقت نشد.سعی میکنم تا اول مهر یه ذره خوشگلش کنم.و اما................

تابستان خود را چگونه گذراندید؟(قسمت اول)

بعد از این که استاد پوروطن لطف کردن و پروژه مونو همراه خودمون مورد عنایت قرار دادن دیگه فقط من موندمو یه واحد آز فیزیک که هزار دفعه هم براتون تعریف کردم چه جوری رفت پاچه ام .که شرح اونو تو یه پست جداگونه مینویسم براتون.

بعد از یک ماه سکونت در خوابگاه تابستونی و اقامت در اون اتاق فجیع و ۳۰ روز استعمال کالباس خشک سوپری خوابگاه به عنوان قوت لا یموت برگشتم خونه . و در طول این دو ماه به خاطر جبران سو تغذیه فقط خوردم و خوابیدم و از هر گونه حرکتی به شدت پرهیز کردم.به همین دلیل همون مارمولکی هستم که بودم هستم با این تفاوت که شکمم این قدر گنده شده که رو زمین کشیده میشه و من روم نمیشه این ریختی بیام دانشگاه چون همه بهم میخندن (نه این که قبلا نمیخندیدن............)

و اما من خواستم گواهینامه بگیرم..... جاتون خالی یه هفته رفتیم سر کلاس آیین نامه و فنی اندازه یه ترم کامل خندیدیم.....واسه اونایی که امتحان ندادن توضیح بدم...حداکثر ۳ تا اشتباه معمولی حق دارید انجام بدید مثب راهنما نزدن...آینه تنظیم نکردن و اینا.....بیش تر بشه ردید.ولی یه سری اشتباه ها هستن که اگه حتی یه بار هم انجام بدید رد میشید.مثلا برخورد با اشیا.....یا دخالت افسر مثلا ترمز بگیره.........و عدم تسلط به اعصاب....اینا حتی یه مورد هم آدمو رد میکنن

اما امتحان من..........

ساعت ۸:۳۰ ایستادم سر خیابون ساعت ۱۱:۳۰ نوبتم شد.چشمتون روز بد نبینه افسر که نبود....هیولا بود.....من مونده بودم که پراید چه جوری میتونست اون عظمت رو حمل کنه...همون اول کار هم دو تا عربده کشید که زود باش و خسته شدم و از این حرفا من دیگه نفسم بالا نمیومد از ترس....در اولین حرکت ماشین خاموش شد.....یه اشتباه......یه دنده عقب گرفتم راهنما نزدم........ دو تا اشتباه......دور خواستم بزنم ماشین بغلو ندیدم افسر برام ترمز گرفت..........گفتم تمومه دیگه........ولی پیاده ام نکرد.......گفت برو از اون ماشینه یه پارک دوبل بگیر...من هم دیگه هیچی متوجه نمیشدم از ترس......نه ترمزی نه تنظیم زاویه ای نه چیزی......گازشو گرقتم دو تا فرمون پیچوندم...........خدا پدر فرمون ماشینو بیامرزه خیلی بهم حال داد.چنان میلی متری پارک شده بود که خودم کف کردم.تو کل ۱۰ جلسه آموزشیم پارک به این تمیزی نگرفته بودم....که یهو یارو داد زد گفت چته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم هیچی......گفت چرا این قدر پریشونی؟؟؟؟؟نگا کردم دیدم دو تا دست و دو تا پام داره به مقیاس ۹ ریشتر میلرزه.....گفتم چون تو آفتاب بودم گرما زده شدم(آره جون خودم) گفت حرکت کن دوباره خاموش کردم.......عربده کشید چرا خاموش میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟دوباره حرکت کن خدا نصیبتون نکنه دوباره خاموش کردم......با عصبانیت گفت  برو پایین من هم عرق سردی بر صورتم نشسته بود که با نا امیدی پیاده شدم......یه مشت ضربدر رو برگه ام زد و داد دستم گفت به سلامت.......

و با کمال تعجب دیدم که قبول شدم

حالا شما بگید...... وقتی این جوری تو مملکت ما گواهینامه میدن چه جوری میشه انتظار داشت که سالی سی هزار نفر تو تصادفات نمیرن؟؟؟؟؟؟

  نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط بی با  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM