تبليغاتX
جوادترین کامپیوتری پلی تکنیک
 
گلواژه پرانی های یک دیوانه
 

با تشکر از علی ، مطلب درج شده زیر تخت کوپه قطار مسیر تهران - مشهد درج شده بود ، ان شاءالله هیچ بنده خدایی کارش به جایی نرسه که مجبور شه به تخت قطار متوسل بشه، قابل توجه بعضیا......

راستی قضیه فروش سوالای کنکور آزاد ۸۲ چی شد؟؟؟   میشه این سوال رو از خواهرزاده معاون متهم هم پرسید ....ها؟؟؟ چی شد؟؟؟

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط بیبا  | 

بعد از یک ماه برگشتم.....

تمرین:

الف - این عکس مربوط به چیست؟؟ این جملات روی چه نوشته شده؟؟ (این بغلی ها سانسوره )

ب- به نظر شما به کسی که از شبکه ۱ صادقیان ۱۵.۵ بگیره ترم بعدش از شبکه ۲ صبایی ۱۴.۷ بگیره چه لقب برازنده ای رو میشه نسبت داد؟؟  

ج- به نظر شما بعد از یک ماه غیبت ، هدف از درج همچین پستی چی میتونه باشه؟؟

پ.ن: باشه؟؟؟؟

  نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط بیبا  | 

باز هم مناسبت يه مهم رو نشد كه بنويسم .... اون هم دوم خرداد بود .... كه اردو بوديم ..... ميخواستم با اجازه دوست هاي عزيز ترك ، يه جوك تركي قديمي و پاستوريزه و کلاسیک بنويسم كه نشد ... خواستم براي معادل اين روز ، يعني 18 خرداد بنويسم كه ترسيدم به خاطر تقارن با ايام سوگواري باز هم برادرها من رو مورد فحش و لعن قرار بدن .... به همين خاطر الان مي نويسمش....

يه روز (اون روزاي قديمي .... مال زمان اصلاحات) خاتمي  ميره تبريز .... قبل از سخنرانيش مردم دورش جمع ميشن كه اين چه وضعيه و چرا مردم واسه ما جوك ميسازن ... شما بيا تو سخنراني بگو كه اين كار نكنن....
خاتمي ميره پشت تريبون و ميگه كه براي اين كه ثابت كنم كه مردم آذربايجان خيلي هم باهوشن يه نفر بياد بالا من چند تا سوال ازش بپرسم .... يه آقايي ميره بالا...
خاتمي ميپرسه: بگو ببينم ... دو دو تا ؟؟!!!!
تركه يه كم فكر ميكنه ميگه:‌ پنج تا .....
خاتمي ميگه نه غلطه ....
تركا يه صدا فرياد ميزنن: خاتمي ... خاتمي ... يه فرصت دوباره ....
خاتمي دوباره ميپرسه: دو دو تا ؟؟!!
تركه اين دفعه كلي فكر ميكنه و ميگه: 3 تا!!!!
باز هم تركا يه صدا ميگن: خاتمي ... خاتمي .... يه فرصت دوباره .....
اين دفعه از اون پشت بهش ميرسونن ميگن اين بار كه رئيس جمهور ازت سوال ميكنه بگو 4 تا تمومش كن بره ديگه ....
خاتمي ميپرسه:‌ دودوتا؟؟؟
تركه فوري ميگه: 4تا .....
تركا همه با هم ميگن.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خاتمي .... خاتمي ... يه فرصت دوباره .....

باشه؟ 
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط بیبا  | 

به نظر من این عکس شاهکاره .....

شرحش رو از منبع عکس (اعتماد) اینجا بخونین...

پ.ن: چند وقتیه جون نوشتن ندارم ... ان شاءالله بعد از امتحان ها طولانی تر خواهم نوشت ...

 

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط بیبا  | 
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد ....

ولی من بهش گفتم: جام جم دیگه خز شده خره....

این روزها همه تپش نگاه می کنند...

همین جوری...

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط بیبا  | 
یه هفته پیش بود که ساعت 3 بعد از ظهر توی خوابگاه خوابیده بودم که برام اس ام اس آمد و نوشته بود: سمپادی روزت مبارک ...
من هم مثل خیلی از شماها هفت سال تو این مدرسه درس خوندم ... به هر حال هر کسی نسبت به مدرسه اش ... معلمش ... دانشگاهش و ... احساس علاقه و دین می کنه ... من هم مدرسه ام رو دوس داشتم ... به ویژه وقتی که روند ایجاد تدریجی یه فضای خوب و سالم برای تحصیل هم خودم و سن و سال های خودم رو میدیدم بیش تر به اون جا احساس علاقه می کردم ... اون موقع هنوز کوچیک و احمق (تر از الان) بودم و تصور نمیکردم که این تغییر فضاها ممکنه همسو با تغییر فضای سیاسی کشور باشه ... فکر میکردم به تکامل طبیعی عقل بشر مربوط میشه ... این علاقه من به مدرسه ام با تغییر مدیریت چماقی مدرسه و روی کار اومدن یه آدم روشنفکر تر به اوج خودش رسید ... و در پی اون تغییرات گسترده در کادر مدیریت مدرسه .... اون موقع دوم دبیرستان بودم ...موقعی بود که به حرف دانش آموز ها واقعا بها داده میشد .... موقعی بود که با ماها دیگه مثل گله گاو و گوسفند رفتار نمیکردن ...  موقعی بود که مربی پرورشی رسما به یه مترسک تبدیل شده بود و کوچک ترین اختیاری نداشت ... باز هم فکر میکردم این تغییرات کاملا طبیعی و اجباریه .... پیش خودم میگفتم هر عقل سلیمی میفهمه که مدرسه احتیاج که یه آدم زبون نفهم نداره که بخواد افراد رو شست و شوی مغزی بده.... هیچ وقت یادم نمیره اون روزایی که آقای سلطانی - معاون اون زمان بچه های سوم و پیش دانشگاهی - دبیرهای بد رو با اولین اعتراض بچه ها عوض می کرد ( یادش بخیر چقدر هم شبیه مصطفی معین بود ... خیلی خیلی زیاد)
من هم کنکوری شدم و رفتم و هیچی برام نموند جز دلتنگی .... اگر دلم برای چیزی تنگ میشد برای مدیر و معاون های مدرسه بود..... هروقت که میرفتم اراک دوس داشتم که به مدرسه و آدم هاش سر بزنم و تا پارسال این کار رو هم کردم... تا این که امسال شنیدم که مدیر مدرسه عوض شده و همه اون آدم ها رفتن .... الان که فکر می کنم میبینم که هیچ تعلق خاطری به اون مدرسه ندارم .... نه به فضاش ... نه به اسم سمپاد و نه اون شش تا فلش مسخره که هر کدوم یه وریه ..... و میتونم نتیجه بگیرم که هیچ وقت به سمپادی بودنم افتخار نکردم ... و تنها افتخارم اون محیطی بود که توسط چند تا آدم آگاه و <هر چی فکر کردم صفت مناسب پیدا نکردم> ساخته شده بود .... اطلاع دقیقی از وضعیت فعلی مدرسه ام ندارم ... اما بعید نمیدونم که امروز به همون طویله ای تبدیل شده باشه که وقتی سال 77 وقتی وارد مدرسه شدم دیدم ....این هم یه تجدید خاطره بعد سال ها ... از زمان مدرسه ....

پ.ن 1 : آهنگ های سیاوش قمیشی برای من همیشه بسیار دوس داشتنی بوده .... اما وای از اون روزی که یه آدم ناآگاه چند تا آهنگ سیاوشو قاطی فولدر آهنگ های محسن چاوشی کنه .... این موقع اس که شنیدن آهنگ های سیاوش وسط آهنگ های دپ چاوشی یه مشت شعار توخالی و مسخره یه نظر میاد که فقط حرص آدمو در میاره .... نکنید این کارو ...

پ.ن 2 : تا حالا تو یه پست این قدر فحاشی نکرده بودم ... فکر کنم این پستم یه کم به پست های نوید نزدیک شده باشه

پ.ن 3 : حدود بیست روز پیش وبلاگم وبلاگم دو ساله شد .... اما باز هم هرچی تلاش کردم نتونستم مطلبی بنویسم ... این هم شد مثل ویژه نوشت نوروزیم که دودر شد .... نمیدونم ... شاید من هم مثل خیلی از بچه ها باید همین روزا کرکره این جا رو بکشم پایین و برم .... کما این که یه بار این کارو کردم ... که البته اون موقع   کار بسیار احمقانه ای بود .... برای گرامیداشت دو ساله شدن وبلاگم اجازه میخوام فقط به تکرار جذاب ترین و جالب ترین کامنتی که - به نظر خودم - در طول این دو سال و بیست روز روی وبلاگ خورده اکتفا کنم ... کامنتی که در پست سالگرد اول وبلاگ ، و توسط یه فرد -باصطلاح- ناشناس!!!!  نوشته شده..... این کامنت رو هر چند وقت یه بار بهش سر میزنم و میخونم و تجدید خاطره میکنم ....

 84 eiiiiiiii  نویسنده
سه شنبه 4 اردیبهشت1386 ساعت: 22:4
mushkele 84 eiha ineke pesarashun bishtar az dokhtarashun khale zanakn!!!!!!!
hamashun bachean!!sareshun to kare hamast va faghat dahan haye gonde ei hastan ke baz o baste mishan ba goosh haye gonde tari ke invar oonvar micharkhan va mosabeghast ke har kas ye khabare jadid dashte bashe!84 ei ha baade 2 sal hanuuuzam bozorg nashodan .bazia hastan nemifahman faghat,bazia am hastan ke ba nafahmidaneshun baghiaro too dardesar mindazan .anyway man 84 eiam va az jame 84 ei ha MOTANAFERAMMMMMMMMMMMMM


پ.ن 4 : یادش بخیر پارسال تو چه حال و هواهایی بودیما ....
  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط بیبا  | 
اجازه میخوام حمایت خودم رو از دوست عزیزی اعلام کنم که این روزا شدیدا گرفتاره ... ایناهاش:

قبل از گرفتاری:

 

 

بعد از گرفتاری:

از شما هم میخوام که با کامنت هاتون حمایتتون رو از این بیچاره گرفتار اعلام کنین.... بمیرم برااش

  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط بیبا  | 
سرم درد میکنه...

هنوز اذان نگفتن ...

و من به چند دقیقه استراحت نیاز دارم...

فقط چند دقیقه....

  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:55 قبل از ظهر  توسط بیبا  | 

پس از كشاكش هاي فراوان و سه بار لغو انتخابات شوراي صنفي ، بالاخره دوره فعالیت ما تموم شد ، و ما تو اين هفته بعد از يك سال و نيم كار كردن - و یا به عبارت بهتر بگم کار نکردن - تو این تشکل ، اون رو به دوستان جديد تحويل ميديم. به نظر من اگر بخوايم منصفانه نگاه كنيم تنها كار ما تو اين شورا اين بود كه دو تا برنامه كاملا روتين و عادي رو كه هر هميشه و تو همه دانشكده ها انجام ميشه - منظورم اردو و افطاريه - رو امسال با كيفيتي كم تر از سال هاي پيش برگزار كرديم ... در مورد اردو كه اگر صحبت نكنم سنگين ترم ... و افطاري هم كه با جمعيتي تقريبا نصف سال هاي پيش برگزار شد ...

  • به نظر من اگر شوراي ما شورا بود بايد حداقل يه واكنش كوچيك نسبت به وضع اسف بار ارائه دروس توسط اساتيد ، چارت درسي (مخصوصا IT ) و ساير مشكلات آموزشي دانشكده نشون ميداديم كه نداديم ...
  • به نظر من اگر شوراي ما شورا بود بعد از گذشتن شش ماه از آزادي نشريات - و با وجود اين همه اتفاق و خبر جديد قابل بحث تو دانشكده - بايد حداقل يه شماره ولو تك برگ از نشريه دانشكده منتشر ميشد كه نشد.
  • به نظر من اگر شوراي ما شورا بود نبايد مراسم معارفه بچه هاي جديد الورود ، تو اون فضاي افتضاح و غير قابل تحمل برگزار ميشد ، كه شد!!! در حالي كه همه دانشكده ها فضاي مناسب تري رو فراهم كرده بودن.
  • به نظر من اگر شوراي ما شورا بود نبايد اجازه ميداديم كه با دزديده شدن يه لپ تاپ تو سايت دانشكده اين قدر اين موضوع ساده انگاشته بشه كه دزد لپ تاپ هنوز داره به راحتي از امكانات اين دانشكده استفاده ميكنه در حالي كه هر روز بچه ها به بهانه هاي الكي توسط مسئولين سايت و به دستور معاون محترم امور دانشجويي از امكانات سايت محروم ميشن... كه اجازه داديم...
  • به نظر من اگر شوراي ما شورا بود نبايد اجازه میدادیم به خاطر وجود چند تا فيلم نامناسب روي temp که به راحتی با یه Shift+Delete قابل حذفه ... و با گزارش یه آدم مریض به حراست دانشگاه ... این طور دانشکده به آشوب کشیده بشه و آبروی دانشکده و دانشجوها در کل دانشگاه بره!! ... و در آخر ننگ اين رو بپذيريم كه امروز temp دانشكده توسط حراست دانشگاه كنترل بشه ...که باز هم اجازه دادیم ... (به نظر من امنيت اموال بچه ها خيلي مهم تر از محتويات temp هست ... اما ظاهرا مسئولين دانشكده همچين اعتقادي ندارن)
  • و به نظر من اگر شوراي ما شورا بود ، الان بايد فضاي دانشكده ما خيلي فعال تر ، آزادتر و سالم تر از ايني كه هست مي بود ... كه نيست ...

ميشه توجيهات زيادي براي اين موضوع تراشيد و بهانه هاي زيادي آورد ... از مسئولين دانشكده و فضاي حاكم بر دانشگاه گرفته تا سياست هاي دولت ... اما به نظر من يك عامل مهم و شايد مهم ترين عامل اين اتفاقات ضعف و كوتاهي ما بود ... و به نظر من اين كوتاهي به هر هفت نفر ما برميگرده ... دقيقا به هر هفت نفر ....

به نظر من ما نه شورا بوديم ... نه فعال صنفي ... نه نماينده هاي شايسته اي براي دانشجوهاي اين دانشكده .... ما اشتباهي بوديم....

براي شوراي جديد آرزوي موفقيت دارم و اميدوارم كه از ضعف ها و كوتاهي ما درس بگيرن و اشتباهات ما رو تكرار نكنن...

 

  نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط بیبا  | 
زیر پل حافظ .... امشب محشره .....

پاشو پاشو دیره .... بجنب تند میگذره ....

وااااااااااااااااااااااای...........

باز تنگ غروب شد ....

وااااااااااااااااااااااااااااااای........

پل حافظ شلوغ شد.......

وااااااااااااااااااااااای...........

باز هم تنگ غروب شد ....

وااااااااااااااااااااااااااااااای........

پل حافظ شلوغ شد.......

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط بیبا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM